تبليغاتX
آریایی جاودان تا همیشه

آریایی جاودان تا همیشه

آرش

آرش کمانگیر

سیاوش کسرایی

برف می بارد؛
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ.
کوه ها خاموش،
دره ها دلتنگ؛
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ ...
 
بر نمی شد گر ز بام خانه ها دودی،
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد،
رد پاها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان،
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته ی دم سرد؟
آنک، آنک کلبه ای روشن،
روی تپه، رو به روی من ...
 
در گشودندم.
مهربانی ها نمودندم.
زود دانستم، که دور از داستان خشم برف و سوز،
در کنار شعله ی آتش،
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز:
 
«... گفته بودم زندگی زیباست.
گفته و نا گفته، ای بس نکته ها کاینجاست.
آسمان باز؛
آفتاب زر؛
باغ های گل؛
دشت های بی در و پیکر؛
 
سر برون آوردن گل از درون برف؛
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛
بوی عطر خاک باران خورده در کهسار؛
خواب گندم زارها در چشمه ی مهتاب؛
آمدن، رفتن، دویدن؛
عشق ورزیدن؛
در غم انسان نشستن؛
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن؛
 
کار کردن، کار کردن؛
آرمیدن؛
چشم انداز بیابان های خشک و تشنه را دیدن؛
جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن؛
 
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن؛
هم نفس با بلبلان کوهی آواره خواندن؛
در تله افتاده آهو بچگان را شیر دادن؛
نیم روزخستگی را در پناه دره ماندن؛
 
گاه گاهی،
زیر سقف این سفالین بام های مه گرفته،
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران ها شنیدن؛
بی تکان گهواره ی رنگین کمان را
در کنار بام دیدن؛
 
یا، شب برفی،
پیش آتش ها نشستن،
دل به رویاهای دامن گیر و گرم شعله بستن...
 
آری، آری، زندگی زیباست.
زندگی آتش گهی دیرنده پابرجاست.
گر بیفروزیش، رقص شعله اش در هر کران پیداست.
ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست.»
 
پیرمرد، آرام و با لبخند،
کنده ای در کوره ی افسرده جان افکند.
چشم هایش در سیاهی های کومه جست و جو می کرد؛
زیر لب آهسته با خود گفت و گو می کرد:
 
«زندگی را شعله باید برفروزنده؛
شعله ها را هیمه سوزنده.
 
جنگل هستی تو، ای انسان!
 
جنگل، ای روییده ی آزاد،
بی دریغ افکنده روی کوه ها دامان،
آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید،
چشمه ها در سایبان های تو جوشنده،
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،
جان تو خدمتگر آتش ...
سر بلند و سبز باش، ای جنگل انسان!
 
«زندگانی شعله می خواهد»، صدا سر داد عمو نوروز،
شعله ها را هیمه باید روشنی افروز.
کودکانم، داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود.
 
روزگاری بود؛
روزگار تلخ و تاری بود.
بخت ما چون روی بد خواهان ما تیره.
دشمنان بر جان ما چیره.
شهر سیلی خورده هذیان داشت؛
بر زبان بس داستان های پریشان داشت.
زندگی سرد و سیه چون سنگ؛
روز بد نامی،
روزگار ننگ.
 
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان؛
عشق در بیماری دل مردگی بیجان.
 
فصل ها فصل زمستان شد،
صحنه ی گلگشت ها گم شد، نشستن در شبستان شد.
در شبستان های خاموشی،
می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی.
 
ترس بود و بال های مرگ؛
کس نمی جنبید، چون بر شاخه برگ از برگ.
سنگر آزادگان خاموش؛
خیمه گاه دشمنان پر جوش.
 
مرزهای ملک،
همچو سر حدات دامن گستر اندیشه، بی سامان.
برج های شهر،
همچو بارو های دل، بشکسته و ویران.
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو ...
 
هیچ سینه کینه ای در بر نمی اندوخت.
هیچ دل مهری نمی ورزید.
هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد.
هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید.
 
باغ های آرزو بی برگ؛
آسمان اشک ها پر بار.
گرم رو آزادگان در بند؛
روسپی نا مردمان در کار...
 
انجمن ها کرد دشمن،
رایزن ها گرد هم آورد دشمن؛
تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند،
هم به دست ما شکست ما بر اندیشند.
نازک اندیشانشان، بی شرم، -
که مباداشان دگر روز بهی در چشم،-
یافتند آخر فسونی را که می جستند...
 
چشم ها با وحشتی در چشم خانه
هر طرف را جست و جو می کرد؛
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می کرد.
 
آخرین فرمان، آخرین تحقیر...
مرز را پرواز تیری می دهد سامان!
گر به نزدیکی فرود آید،
خانه هامان تنگ،
آرزومان کور...
تا کجا؟...تا چند؟...
آه!... کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ی ایمان؟»
 
هر دهانی این خبر را بازگو می کرد؛
چشم ها، بی گفت و گویی، هرطرف را جستجو می کرد.»
 
پیرمرد، اندوهگین، دستی به دیگر دست می سایید.
از میان دره های دور، گرگی خسته می نالید.
برف روی برف می بارید.
باد بالش را به پشت شیشه می مالید.
 
«صبح می آمد – پیرمرد آرام کرد آغاز، -
پیش روی لشکر دشمن سپاه دوست؛
دشت نه، دریایی از سرباز...
 
آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست.
بی نفس می شد سیاهی در دهان صبح؛
باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز.
 
لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور،
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر؛
کودکان بر بام،
دختران بنشسته بر روزن،
مادران غمگین کنار در.
 
کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته.
خلق، چون بحری برآشفته،
به خروش آمد؛
خروشان شد؛
به موج افتاد؛
برش بگرفت و مردی چون صدف
از سینه بیرون داد.
 
«منم آرش، -
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن؛ -
منم آرش، سپاهی مردی آزاده،
به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را
اینک آماده.
 
مجوییدم نسب، -
فرزند رنج و کار؛
گریزان چون شهاب از شب،
چو صبح آماده ی دیدار.
 
مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش؛
گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش.
شما را باده و جامه
گوارا و مبارک باد!
 
دلم را در میان دست می گیرم
و می افشارمش در چنگ، -
دل، این جام پر از کین پر از خون را؛
دل، این بی تاب خشم آهنگ ...
 
که تا نوشم به نام فتحتان در بزم؛
که تا کوبم به جام قلبتان در رزم؛
که جام کینه از سنگ است.
به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است.
 
در این پیکار،
در این کار،
دل خلقی ست در مشتم؛
امید مردمی خاموش هم پشتم.
 
کمان کهکشان در دست،
کمانداری کمانگیرم.
شهاب تیزرو تیرم؛
ستیغ سربلند کوه مآوایم؛
 
به چشم آفتاب تاره رس جایم.
مرا تیر است آتش پر؛
مرا باد است فرمان بر.
 
ولیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست.
رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست.
در این میدان،
بر این پیکان هستی سوز سامان ساز،
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز.»
 
پس آن گه سر به سوی آسمان بر کرد،
به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد:
 
“درود، ای واپسین صبح، ای سحر بدرود!
که با آرش ترا این آخرین دیدار خواهد بود.
به صبح راستین سوگند!
به پنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند!
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد،
پس آن گه بی درنگی خواهدش افکند.
 
زمین می داند این را، آسمان ها نیز،
که تن بی عیب و جان پاک است.
نه نیرنگی به کار من، نه افسونی؛
نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است.»
 
درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش.
نفس در سینه ها بی تاب می زد جوش.
 
«ز پیشم مرگ،
نقابی سهمگین بر چهره، می آید.
به هر گام هراس افکن،
مرا با دیده ی خون بار می پاید.
به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گیرد،
به راهم می نشیند، راه می بندد؛
به رویم سرد می خندد؛
به کوه و دره می ریزد طنین زهر خندش را،
و بازش باز می گیرد.
 
دلم از مرگ بی زار است؛
که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است.
ولی، آن دم که زاندوهان روان زندگی تار است؛
ولی، آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکار است؛
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است.
همان بایسته ی آزادگی این است.
 
هزاران چشم گویا و لب خاموش
مرا پیک امید خویش می داند.
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهی می گیردم، گه پیش می راند.
 
پیش می آیم.
دل و جان را به زیورهای انسانی می آرایم.
به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند،
نقاب از چهره ی ترس آفرین مرگ خواهم کند.»
 
نیایش را، دو زانو بر زمین بنهاد.
به سوی قله ها دستان زهم بگشاد:
“بر آ، ای آفتاب، ای توشه ی امید!
بر آ، ای خوشه ی خورشید!
تو جوشان چشمه ای، من تشنه ای بی تاب.
برآ، سر ریز کن، تا جان شود سیراب.
 
چو پا در کام مرگی تند خو دارم،
چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جودارم،
به موج روشنایی شست و شو خواهم؛
ز گلبرگ تو، ای زرینه گل، من رنگ و بو خواهم.
 
شما، ای قله های سرکش خاموش،
که پیشانی به تندهای سهم انگیز می سایید،
که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی،
که سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می کوبید،
که ابر آتشین را در پناه خویش می گیرید؛
غرور و سربلندی هم شما را باد!
امیدم را برافرازید،
چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید.
غرورم را نگه دارید،
به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید.»
 
زمین خاموش بود و آسمان خاموش.
تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش.
به یال کوه ها لغزید کم کم پنجه ی خورشید.
هزاران نیزه ی زرین به چشم آسمان پاشید.
 
نظر افکند آرش سوی شهر، آرام.
کودکان بر بام؛
دختران بنشسته بر روزن؛
مادران غمگین کنار در؛
مردها در راه.
سرود بی کلامی، با غمی جان کاه،
ز چشمان بر همی شد با نسیم صبح دم هم راه.
کدامین نغمه می ریزد،
کدام آهنگ آیا می تواند ساخت،
طنین گام های استواری را که سوی نیستی مردانه می رفتند؟
طنین گام هایی را که آگاهانه می رفتند؟
 
دشمنانش، در سکوتی ریش خند آمیز،
راه وا کردند.
کودکان از بام ها او را صدا کردند.
مادران او را دعا کردند.
پیرمردان چشم گرداندند.
دختران، بفشرده گردن بند ها در مشت،
هم او قدرت عشق و وفا کردند.
 
آرش، اما همچنان خاموش،
از شکاف دامن البرز بالا رفت.
وز پی او،
پرده های اشک پی درپی فرود آمد.»
 
بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز،
خنده بر لب، غرقه در رویا.
کودکان، با دیدگان خسته و پی جو،
در شگفت از پهلوانی ها.
شعله های کوره در پرواز،
باد در غوغا.
 
“شام گاهان،
راه جویانی که می جستند آرش را به روی قله ها، پی گیر،
باز گردیدند،
بی نشان از پیکر آرش،
با کمان و ترکشی بی تیر.
 
آری، آری، جان خود در تیر کرد آرش.
کار صدها صد هزاران تیغه ی شمشیر کرد آرش.
 
تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون،
به دیگر نیم روزی از پی آن روز،
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند.
و آنجا را، از آن پس،
مرز ایران شهر و توران باز نامیدند.
 
آفتاب،
در گریز بی شتاب خویش،
سال ها بر بام دنیا پا کشان سر زد.
 
ماهتاب،
بی نصیب از شبروی هایش، همه خاموش،
در دل هر کوی و هر برزن،
سر به هر ایوان و هر در زد.
 
آفتاب و ماه را در گشت
سال ها بگذشت.
سال ها و باز،
در تمام پهنه ی البرز،
وین سراسر قله ی مغموم و خاموشی که می بینید،
وندرون دره های برف آلودی که می دانید،
رهگذر هایی که شب در راه می مانند
نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند،
و نیاز خویش می خواهند.
 
با دهان سنگ های کوه آرش می دهد پاسخ.
می کندشان از فراز و از نشیب جاده ها آگاه؛
می دهد امید،
می نماید راه.»
 
 در برون کلبه می بارد.
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ.
کوه ها خاموش،
دره ها دلتنگ.
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ ...
 
کودکان دیری ست در خوابند،
در خواب است عمو نوروز.
می گذارم کنده ای هیزم در آتش دان.
شعله بالا می رود پر سوز ...
+ نوشته شده در  سه شنبه 17 خرداد1390ساعت 12:37  توسط آریادخت  | 

پاسخ های بزرگمهر حکیم به پرسش های انوشیروان


انوشیروان ، بزرگمهر حکیم را گفت: ای حکیم بزرگ، ما را آگاه کن و خبر ده از امور دشوار و جواب بده به نیک ترین صورت تا معلوم شود و شک از دل برود .
حکیم بزرگمهر گفت: ای پادشاه بپرس از آنچه دشوار است. از خدای تعالی کمک می‌گیرم تا مرا توفیقی نیکودهد به جواب دادن که او بر همه چیز تواناست و نیرو ده جان و خرد است.

گفت: اندرین جهان چه خواهیم تا نعمت هر دو حهان خواسته باشیم؟ گفت: سه چیز، تندرستی ، ایمنی ، مال و نعمت.

گفت: در جوانی چه بهتر و در پیری چه بهتر؟ گفت: در جوانی دانش آموختن و در پیری ، به‌کار بردن.
گفت: چه چیز است که به همه وقتی سزاوار است؟ گفت: به وظیفه‌ی خود مشغول بودن و خویشتن شناختن.
گفت تدبیر با که کنیم؟ گفت: با آن کس که سه چیز در وی باشد‏؛ دین و دانش و دوستی.
گفت: بدین جهان که خردمندتر؟ گفت: آنکه به کارها پیش تر.
گفت: نیکی کردن بهتر است یا از بدی دور بودن؟ گفت از بدی دور بودن بهترین همه‌ی نیکی‌هاست.
گفت: بهتر از زندگانی چیست؟ گفت: بهتر از زندگی، نیکنامی‌و بدتر از مرگ بیم است.
گفت: توانگری بهتر یا پارسایی؟گفت:پارسایی. پس گفت: پارسا بینم اندر بلا و توانگر اندر ناز و نعمت، آن بلا که گذرد نه بلاست و آن نعمت که بگذرد نه نعمت است.
گفت: از زندگی‌ها که خوشتر؟ گفت: آن که در وی امید بود.
گفت: هیچ کس هست که او بدین جهان ایمن زید؟ گفت: آن کس که او را دو چیز گرد آید؛ یکی بی گناهی‏ٌ،دیگر اندوه نخوردن بر آن چیزی که او را از آن چاره نیست.
گفت: تمام کارها به چند چیز اندر است؟ گفت: در دو چیز یکی اندیشه‌ی پیش از کار، دیگر کوشش اندر کار.
گفت: چه چیزیست از چیزها که چشم بدان روشن شود؟ گفت: زن پارسا و فرزند نیک.
گفت: از مردمان که سزاوار تر به رحمت؟ گفت: کریمی‌که بد گوهری بر او چیره شود.
گفت: کدام وقت در زندگی آدمی‌از همه ضایع تر؟ گفت: وقتی که بتواند در حق انسانی لطف کند، حاجتی را براورد و از آن خودداری کند.
گفت: از جورها کدام بزرگتر؟ گفت: دروغ گفتن.
گفت: از مردمان کیست که پشیمانی او سخت تر است؟ گفت: آنکه کردار نیک در حق ناسپاس کند.
گفت: آغاز همه‌ی نیکی ها چیست؟ گفت: دانایی.
گفت: از دوستان کدام دوست بهتر؟ گفت: آن که نیکدل تر .
گفت: از باد روان تر چیست؟ گفت: خبر بد.
گفت: از همه چیزها چه بیشتر؟ گفت: رحمت حق عزوجل.
گفت: کدام کار سودمندتر؟ گفت: نیکی که دیگران را از آن بهره بود.
گفت: از شهد خوشتر چیست؟ گفت: فرزند نیک و دوستی دوستان راست.
گفت بخشایش ایز بر که سزاوارتر؟ گفت: بر آنکه بر خلق خدای بخشنده تر.
گفت: مردم را خرد از چه افزاید؟ گفت: از آموختن علم وادب و هنر.
گفت: از کارها کدام زیانبارتر؟ گفت: رفتن از پی هوای نفس، کز آن بدنامی‌حاصل شود.
گفت: سزاوارتر از همه‌ی مردم به ملامت کیست؟ گفت: آنکه آزموده را آزماید.
گفت: خرد مردمان از چه بود؟ گفت: خرد اندر آموختن است.
گفت: از مردمان کیست که خداوند از او خشنود است؟ گفت: آنکه به داده‌ی او قانع و شاکر است.
گفت: از مردم که را دشمن بیشتر؟ گفت: مردم بی خرد و ناساز و بد زبان را.
گفت: حلم در چیست؟ گفت: در خرسندی.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 بهمن1389ساعت 12:14  توسط آریادخت  | 

آتشکده های ایلام

-آتشکده سیاهگل ایوان: بنای آتشکده مربوط به دوره ساسانیان است که در 15 کیلومتری جنوب غربی روستای سرتنگ و در مسیر رودخانه خروشان کنگیر ایوان قرار دارد.این بنا یکی از سالم ترین آتشکده های دوران قبل از اسلام در استان می باشد.این بنا روی چهار پایه ساخته شده  و دارای گنبدی یک جداره می باشد.

                                                

2-آتشکده موشکان:آتشکده موشکان در فاصله 3 کیلومتری شهر سرابله قرا دارد که مربوط به دوران ساسانیان است.این آتشکده از ملات ساروج و سنگ ساخته شده است که در طول زمان بر اثر حوادث مختلف تخریب گردیده است که در سال 1382 زیرزمین آتشکده مذکور توسط اداره کل میراث فرهنگی و گردشگری استان با طاق های قوسی شکل بازسازی گردیده است.

 

3-چهار طاقی:این اثر در شهرستان دره شهر بر روی تپه بنای یک آتشکده به صورت چهار طاقی باقی مانده است این بنا را در محل طاق می گویند.این بنا تماماً با قلوه سنگ و گچ ساخته شده است و مربوط به دوران ساسانی است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 مهر1389ساعت 15:44  توسط آریادخت  | 

دستور پخت چند غذای باستانی !!!

تنوع غذایی از جمله موضوعاتی است که انسان همواره به آن می‌اندیشد اما شاید ندانید که مطالعات باستان‌شناسی در شهر سوخته زابل تا کنون بخشی از فهرست غذایی 5 هزار سال قبل ساکنان آن را کشف کرده است. 

شهر سوخته محوطه‌ای باستانی متعلق به 5 هزار سال قبل است که در 55 کیلومتری جاده زابل به زاهدان واقع شده است. این شهر بزرگ در پی مطالعات باستان‌شناسی به یکی از مهمترین محوطه‌های باستانی جهان بدل شد و بخشی از میراث کهن بشری از جمله نخستین گام‌ها برای ساخت نقاشی متحرک (انیمیشن)، جراحی جمجه، ساخت چشم مصنوعی و ... در این منطقه برداشته شده است. گفته می‌شود که مردمانی سخت‌کوش ساکنان این شهر باستانی را تشکیل می‌دادند و آنقدر در اقتصاد پیشرفت کردند که امروز از شهر سوخته به عنوان نبض اقتصاد 5 هزار سال قبل شرق فلات ایران یاد می‌شود.
 
شهر سوخته امروز منطقه ای خشک و بی آب و علف است که گویا هیچ گاه انسان در آن زندگی نمی کرده است. اما تحقیقات گیاه باستان شناسی خلاف این ادعا را اثبات می کند. این تحقیقات نشان می دهد که این منطقه در پنج هزار سال پیش و در زمان حیات ساکنان شهر سوخته از پوشش گیاهی مناسبی برخوردار بوده و درختان بید مجنون، افرا و سپیدار در این منطقه به وفور وجود داشته است. هر چند که شهر سوخته در پنج هزار سال پیش نیز منطقه ای بسیار گرم بوده، اما آب کافی از رودخانه هیرمند به این منطقه می رسیده و زمین های کشاورزی شهر سوخته را سیراب می‌کرده است.
 
از جمله مهمترین یافته‌های باستان‌شناسی در شهر سوخته کشف طبخ غذا در این محوطه باستانی است. باستان‌شناسان تا کنون با بررسی‌های علمی روی اشیاء بدست‌آمده و دانه‌های گیاهی و بقایای جانوری دستور تهیه بیش از 5 نوع غذای باستانی که در زمان مردم شهر سوخته رایج بوده است را کشف کرده‌اند.
 
باستان‌شناسان طی چندین سال کاوش مختلف و با همکاری آزمایشگاه گیاه شناسی موزه ملی شرق شناسی ایتالیا با انجام بررسی‌های بسیار دقیقی روی باقی‌مانده مواد غذایی در ظروف باستانی، تجزیه و تحلیل سطح داخلی ظروف و سرند کردن خاک سطح محوطه‌ها موفق شدند بیش از 25 نوع دانه خوراکی و گیاهی مصرفی، چند نوع نوشیدنی، انواع میوه ها و سبزیجات و روش آماده سازی چند نوع غذای ساکنان این محوطه باستانی را شناسایی کنند.
 
آشپزی به سبک مردمان شهر سوخته
حال بد نیست به دستور العمل پخت 5 نوع از غذاهای شهرسوخته توجه کنیم. اهالی شهر سوخته سعی می‌کردند که در پخت و پز خود تنوع غذایی را نیز رعایت کنند. غذاهای شهر سوخته با بهره‌گیری کامل از تولید غذای بومی و شکار و صید ماهی همراه بوده است.
 
ماهی و دانه‌های گشنیز را با هم خوب ترکیب کنید و در داخل برگ مو جای دهید. این ترکیب، دستور پخت یک نوع دلمه است که ساکنان محوطه باستانی شهر سوخته، 5هزار سال پیش مصرف می‌کرده‌اند. البته با آنچه امروز به عنوان دلمه خورده می‌شود متفاوت است ولی ارزش یک‌بار درست کردن را دارد. مواد لازم را تهیه کنید و دست به‌کار شوید. البته اگر می‌خواهید از فهرست غذاهای شهر سوخته استفاده کنید، بهتر به بقیه آن‌هم نگاهی بیاندازید. 
 
تخم اردک یا غاز را در داخل خاکستر گرم بپزید. همزمان دست‌ به‌کار پخت نانی شوید که از آرد کنجد پخته شده است. گفته می‌شود که این غذا را حتما با این نان میل می‌کردند و احتمالا باید خیلی خوشمزه باشد. یکی دیگر از غذاهای شهر سوخته با استفاده از گوشت گوسفند یا بز پخته می‌شده است. با این تفاوت که گوشت را در شیر می‌پختند و به این ترتیب طعم خاصی پیدا می‌کرده است.
 
به تنوع غذایی‌تان سوپ را هم اضافه کنید. ساکنین شهر سوخته از ترکیب جو، گوشت گوسفند، کشک و کشمش نوعی سوپ می‌پختند و آن را با نان پخته شده از آرد کنجد میل می‌کردند.
 
بررسی‌های باستان‌شناسی نشان می‌دهد که مردم شهر سوخته از خیار، انگور، خربزه، هندوانه، پسته وحشی، زیره، گشنیز و سیر فراوان به عنوان میوه و سبزیجات، ماست و شیر به عنوان لبنیات، تخم اردک، گوشت اردک، ماهی، گوسفند، بز و گاو به عنوان پروتئین‌های خوراکی و از ماءالشعیر (آب جو تخمیر نشده) و آب انگور به عنوان نوشیدنی در پنج هزار سال پیش استفاده می کرده‌اند. همچنین کارشناسان و باستان‌شناسان؛ به بررسی فواید تغذیه مواد غذایی مصرفی ساکنان شهر سوخته نیز پرداخته‌اند.
 
به گفته باستان‌شناسان بررسی‌ها روی مواد مصرفی و ترکیبات غذایی ساکنان شهر سوخته نشان می‌دهد که آنها از تغذیه سالم برخوردار بوده‌اند و تمام پروتئین‌ها، ویتامین‌ها و ترکیبات مورد نیاز زندگی را در جیره غذایی خود مصرف می کرده‌اند.
 
مردمان شهر سوخته از تمام طبیعت پیرامون خود به نحو شایسته‌ای استفاده می‌کردند. گویا در آن زمان دورریزی وجود نداشته و همه چیز در خدمت زندگی انسان و تعامل وی با طبیعت بوده است. البته در برخی موارد مثل استفاده از چوب برای سوزاندن، باعث تخریب محیط زیست خود نیز شده‌اند.
 

برگرفته از خبرگزاری میراث فرهنگی

+ نوشته شده در  شنبه 30 مرداد1389ساعت 16:50  توسط آریادخت  | 

بهرام چوبین

اسپهبد (بهرام مهران) معروف به (بهرام چوبین) از قهرمانان ملی ایران

در دوران ساسانیان به شمارمی رود. او در ری به دنیا آمده بود و از خانواده مهران بود. در دوران ساسانیان بهترین افسران ارتس ایران از خاندان مهران برخاسته بودند. بهرام به علت بلندی قد و عضلانی بودن اندام به چوبین (مانند چوب) معروف شده بود.وی از سوی شاهنشاه ایران ، خسرو هرمز فرمانروا چارک شمال غربی بود(یک چهارم قلمرو ایران، از ری تا مرز شمالی گرجستان و داغستان کنونی شامل ارمنستان، آذرپایگان و کردستان). در آن زمان، ایران به چهار ابراستان تقسیم شده بود که هرکدام را چارک نوشته‌اند. وی از میهندوستان بنام ایرانی است که وفاداری خود را به اثبات رسانده‌است.برخی از تاریخ نگاران بر این باورند که دودمان سامانیان که باعث احیای فرهنگ و زبان فارسی شد از نسل بهرام چوبین هستند.

کارهای بزرگ:

بهرام چوبین هنگام بازدید از محل فوران نفت خام در ناحیه بادکوب (باکو) در ساحل جنوبی غربی دریای مازندران و آگاهی از قدرت اشتعال این ماده، تصمیم گرفت که از آن نوعی سلاح تعرضی ساخته شود و این کار به مهندسان ارتش واگذار شد. ظرف مدتی کوتاهتر از یک سال، پیکانی ساخته شد که بی شباهت به راکت‌های امروز نبود و این پیکان حامل گوی دوکی شکل آغشته به نفت خام بود که از روی تخته‌ای که بر پشت قاطر قرارداشت با کشیدن زه پرتاب می‌شد. طرز پرتاب آن بی شباهت به کمان نبود. دستگاه از یک زه (روده خشک شده) و چوب گز (نوعی درخت مناطق خشک) ساخته شده بود که آن را بر تخته سوار می‌کردند و دارای یک ضامن بود و پنج مردخدمه آن را تشکیل می‌دادند که دو نفر از آنان کمانکش بودند، نفر سوم نشانه گیری می‌کرد و فرمانده این آتشبار بود، مرد چهارم مامور شعله ورساختن قسمت آغشته به نفت خام (پیکان) بود و مهمات رسانی می‌کرد و نفر پنجم مواظب قاطر بود و از هر واحد آتشبار، هشت نیزه دار دفاع می‌کردند.


پیکار با خسرو پرویز :

هنگامی که بهرام سرگرم پس راندن خاقانیان به آن سوی کوههای پامیر و سین کیانگ امروز بود، شنید که در پایتخت، پسر شاه (خسرو پرویز) بر ضد پدرش کودتا کرده‌است که برق آسا خود را به تیسفون در ساحل دجله رساند. خسرو پرویز فرار کرد و به امپراتور روم پناهنده شد و بهرام تا تعیین شاه بعدی زمام امور را به دست گرفت که پرویز فراری با دریافت کمک از امپراتور وقت روم به جنگ او آمد. قسمتی از ارتش ایران هم به پرویز پیوستند که بهرام پس از چند زد و خورد مختصر، خروج از صحنه سیاست را بر ادامه برادرکشی و قتل ایرانی به دست ایرانی که امری ناپذیرفتنی بود ترجیح داد و به خراسان بازگشت و تا پایان عمر در همانجا باقی ماند. به نوشته برخی از تاریخ نگاران، سامانیان که باعث احیاء زبان فارسی و فرهنگ ایرانی شدند از نسل بهرام چوبین هستند.

+ نوشته شده در  جمعه 4 تیر1389ساعت 19:31  توسط آریادخت  | 

مزدك بامدادان

در باره ی مزدک بامدادان پیشوای جنبش بزرگ اجتماعی مساوات طلبانه ی دهقانان و فقرای شهری دوران ساسانی ( اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم میلادی ) میتوان از سرچشمه های مختلف ایرانی ، عرب‌، سوریایی، بیزانسی اطلاعات فراوان بدست آورد . ابوجعفر محمد بن جریر طبری مورخ معروف در کتاب خور موسوم به "تاریخ الرسل و الملوک"و ابومنصور ثعالبی در "یتیمه الدهر" و مسعودی در "مروج الذهب"و ابوالفتح محمد بن عباس شهرستانی در "ملل و نحل"و خواجه نظام الملک در "سیاست نامه" و شاعر بزرگ ما فردوسی در اثر جاویدان خویش "شاهنامه"اطلاعات گرانبهائی در باره ی محیط تاریخی جنبش مزدک و خود این مرد انقلابی و آئینش بدست میدهند . شایان ذکر است که شاهنامه که منبع اولی آن کتاب پهلوی "خداینامه"بوده و نیز سیاست نامه که به احتمال قوی مطالب خود را در باره ی مزدک از کتاب پهلوی "مزدک نامه"که اکنون از میان رفته اخذ کرده است، روایات ایرانی راجع به مزدک را منعکس می کنند و متضمن نظریات رسمی طبقات حاکمه ی ایران در باره ی این جنبش بزرگند . علاوه بر این منابع در کتب متعددی دیگر قدیمه ذکر مزدک و آئینش و جنبش وی بمیان آمده است و از آثار مورخین غیر عرب و ایرانی بویژه باید از اثر یشوعا ستلیت واقعه نگار سوریایی و پرکپ قیصاری واقعه نگار بیزانسی که معاصر جنبش بودند و اطلاعات جالب در باره ی روابط ایران و بیزانس در دوران سلطنت پیروز و بلاش و قباد ساسانی و برخی وقایع مهم این ایام بدست میدهند، نامبرد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اردیبهشت1389ساعت 15:39  توسط آریادخت  | 

واژه های مشترک ایرانیان باستان با سرخپوستان




واژه های مشترک سرخپوستان و ایرانیان بهرگونه نخستین پادشاه اینکا لقب فرمانروا و پادشاه روکا را داشته و از عجایب آنکه واژه سینکی یاسونکی ایلامی(خوارزمی) بمعنی پادشاه SINKIاست ...

در یک افسانه پرویی اینکا شاه پرو به سفری دور و دراز می رود و در برگشت انسانهای سیاه پوستی را که زبان بیگانه و پوست سیاه و موی وز کرده داشتند به سرزمین خود می آورد مردم سرخ پوست به پوست آنها دست می زنند تا مطمئن شوند که رنگ نمی دهد.

آنها زبان هم را نمی فهمند روشن است که به احتمال قوی این مردم می بایستی اهالی آفریقا باشند نشانه واضح اینان دیگر تصادفی نیست و جای انکار باقی نمی گذارد. در مقالات و کتابهای ترجه شده ای به فارسی از کشف الواح فینیقی در آمریکای جنوبی و نیز کشف لوحه های زرین بنی اسرائیل در آمریکای شمالی مطالبی به دست آمده است.

قوم مورمون در آمریکای شمالی مدعی می شوند که رهبر روحانی آنها بر اثر اشاره یک فرشته به محل دفن الواح طلایی بنی اسرائیل مهاجر به آمریکا پی می برد و سپس این الواح را به انگلیسی ترجمه می کند.

کتاب مورمون داستان مهاجرت و زندگی این قبایل است. اگرچه من مورمون نیستم و به عقاید مورمون ها هم گرایش ندارم اما می پندارم که این داستان نباید کاملا جعلی و بی اصالت باشد. به هر حال دور نیست در گذشته های دور کشتی های مسافر بری بر اثر طغیان امواج منحرف و گروهی از اهالی فنیقی یا یهودی را به اینسوی جهان آورده باشد الواح و یادگاری آنها بعد ها به دست زاهد و کشیشی افتاد و سرآغاز یک نهضت مذهبی در قاره آمریکا شد که امروز میلیونها هواخواه و هوادار دارد

در کتاب وان دنیکن اشاره ای به نزدیکی زبان ترکان (چواش) و یکی از زبانهای سرخ پوستان آمریکا دیده می شود من خود در واژه و INE مادر ATE (پدر همچنین واژه میسی سی پی MISISIPI چنانچه در نشریه رود ها از انتشارات یونسکو آمده به معنی آب بزرگ است که MISI برابر بزرگ یاد آور واژه اوستایی MAZ ماز ایلامی MAXماخ یا ماه سومری MAX ماخ پلهوی مه و مز ارمنی متس می باشد واژه SIPI (آب (یاد آور فارسی خارزمی سوپ (آب) ترکی بدینرو این شباهت ها از موج مهاجرت آسیایان پرده بر می دارند در بعضی کتاب های تاریخ تمدن نگاره ای از مهاجرت انسان از آفریقا به آسیا و اروپا و آمریکا دیده می شود.

در ذهن خود به شباهت قابل توجه زیگورات ایلامی و معابد پرو اندیشیدم نگاره های نقوش سرخ پوستان را با کارهای سفالی و نقوش ایلامی از نو سنجیدم و از همه جالب تر نگاره صلیب و صلیب شکسته را در یکی زا شماره های مجله چیستا چاپ شده و هماهنگی شگفت انگیزی میان آثار ایلام و بین النهرین و سرخ پوستان نشان می داد البته شباهت این نقوش را از خیلی قبل متوجه شده بودم این بار بیشتر به اندیشه فرو رفتم .

پیش از کتاب دانستنی ها از اینکاها کتاب دیگر در باره اقوام پرو پیش از اینکا به زبان انگلیسی دیده بودم در میان آن قوم نیز نزدیکی برخی از واژگان با زبانهای خارجی وزبانهای دیگر ایرانی یافتم که چون نیاز به مقاله مستقل و مستدل دارد آنرا به بعد موکول می کنم گمان می کنم مطالب جالبی باشد به عنوان مثال ایزد خورشیدNAHUATELکه به نام ایزد NAHUNTE یا NAHINTIشباهت دارد

اما بر میگردیم به کتاب داستانهایی از اینکا ها بنا به داستانهای این کتاب کلمه سین کی یا سین چی SINCHI که در کتاب به گونه سینکی آمده به معنی فرمانرواست دیدیم در زبال ایلامی SUNKI یا SINKIبه معنی فرمانروا و پادشاه است و در زبان کردی سان به معنی شاه و کی نیز به معنی پادشاه است چنانچه سان لهاک (اردو سونکه) بروایت هردوت یعنی هوادار و طرفدار شاه است و قرائن معدد دیگر در زبان ایرانی در همان کتابMAMMAM لقب زن و الهه مادر است برای مثال نام مانکو کاپاک و زنش مامادوکلوهو آکو و نیز نام الهه دریا ماماکوچاMAMA KOCHA و غیره اینکه و اژه فارسی مام و ماما را یادآوری می کند و با سومری ایلامیNANA الهه مادر وAMMA (مادر) نیز شباهت دارد

در همین زبان زنی به نام IRA مادر خورشید و ماه هر دو و در حقیقت مادر شاهان اینکا فرزند خورشید است . به یاد آوریم که IRA مشابه ایران است و ایران به معنای آفتاب هم آمده ARINA هیتی= آرو ارمنی = آریامن و ارجمن سانسکریت= ایرج برهان قاطع و همگی به معنی آفتاب و نیز واژه های IRAN نام زن و IRANU مرد ایلامی توجه شود

شباهت IRA و ایراج و ایران و ایرانا و ایرانو معلومست شاهان ایلامی و سومری لقبIN پادشاه را داشتند و اینکا اصلا به معنی فرمانروا و شاه است و شباهت IN و INCA روشن است که در زبان (آراتا) در دوران ایران که شاخه ای به احتمال قوی از ایلامی بوده نیز واژه مانندی دیده می شود

در میان اسامی بزرگان پرو نامهایی مثل CACHI کاکی یا کاچی ملاحضه می شود که یاد آور نام کاکی سردار مازندرانی پس از اسلام و کاکی نام ایلامی است نام مائینا MANIA دختر سرخ پوست مانند نامهای MENUAمیتانی اورارتو (مینا) و (مینو) فارسیMAN ایلامی سومری و بابلی و غیره می باشد واژه QUILLA (کوئیلا) یا (کوئی یا)به معنی ماه به واژه فارسی KUKA (برهان قاطع) که به احتمال قوی تبار ایلامی کاسی دارد KAKI ایلامی کاسی بمعنی آسمان ستاره و شاید ماه شباهت دارد

پرستش یا ستایش خورشید مشابه به آداب ایرانیان باستان و نام فرزندان خورشید (برشاهان) لقبی که مصریان به شاهان خود و نیز کمبوجیه دادند و شباهتهای علامت صلیب و صلیب شکسته و نیز نقوش ایلامی و سومری و سرخ پوستان و شباهت زیگورات چغازنبیل و معابد سرخ پوستان جای این حرف را بیشر باز می کند واژه HUASIپرستش گاه و خانه عینا مانند HOS لری و هوش دزفولی شوشتری HOIVSE انگلیسی و اژگان مشابه دانمارکی و انگلیسی و ریشه HUSI ایلامی است

بعلاوه جالب است که نشان ایزدی و شاهی در همان کتاب NAPA است یادآور واژه ایلامی NAP بمعنی خدا و ایزد تابناک (ماه) و نیز برخی القاب شاهی دیده می شود نام ملکه NAPIRASU آیا تصادفی است؟

مسلما خیر اتفاقا واژه NZP ایرانی خالص است در فارسی بگونه نپیNOPI ایزدی آمده و در اوستا و سانسکریت ریشه های مشابهی دارد از همه مهمتر شباهت دستور زبان ایلامی با دستور زبان سرخ پوستان پرو به علت کیفیت التقایی و بعضی مشخصات دیگر است

یکی از خدایان پرو ماماشیشا MAMA SHISHA نام داشته که یادآور کلمه شوش است گرچه شیشا به الهه عرق ذرت گفته میشود اما از کجا معلوم این نام همان نام شوش یا شیش که تحول (او) و (ای) که همیشه در زبال ایلامی دیده می شود نباشد که این بار بخاطر برکت ذرت بر الهه ذرت اطلاق شده باشد واگر این شگفت انگیز نیست و تصادفی و یا نادرست قلمداد شود نام ILAPA که بر کوه آند اتلاق شده و شباهت آن با ELIPI نام قوم ایلامی کوهستانی جای توجه دارد

در کتاب آمده که کوه آند به خاطر اقامت خدایان اساطیری نام آنها را داشته و از جمله به خاطر اقامت خدای خورشید INTI لقب INTI ILAPA را گرفته INTI را می توان کوتاه شده ناهیتی NAHUNTE واژه ایلامی خورشید باشد هم در فارسی و هم در ایلامی با حذف نوه غنه بگونه ناهید NAHITI در آمده است که مانند خورشید تابناک است

در ایران هم بعضی مناطق کوهستانی با حرف اول شروع می شوند مانند الوند، البرز، الموت که این ال را هر گونه تعبیر کنیم حتی محرف HARA اوستایی بدانیم باز به ILAPA پرویی نزدیک است و ELIPI به آن شباهت دارد … و نیز لقب (توپاک) یکی از شاهان اینکا به لقب TEPT یا TEPI ایلامی نزدیک است اصطلاح پاشا کوتک(لقب شاه اینکا و به معنی رهاننده کشور) به واژگان ایلامی کوتیک لقب پادشاهان ونیز PATISI پادشاه یاشا در فارسی سومری، ترکی و فارسی شباهت دارد آیا همه اینها تصادفی و خواب و خیال است؟ مسلما خیر

در ستست سرخ پوستان از نژاد زرد به شمار می روند اما به گمان من سرخ پوستان امریکایی جنوبی بیشتر دورگه هستند تا زرد کامل زیرا حالت صورت آنها خیلی به چینی و ژاپنی شبیه نیست بالاخره ما قیافه مردم پرو (مثلا تیم فوتبال پرو و بعضی از پزشکان انجا) را لا اقل دیده ایم بیشتر این مردم تبار سرخ پوستی یا دورگه سفید و سرخ دارند آثار نژاد زرد کمتر از یک دو رگه معمولی در آنها دیده می شود

از همه مهمتر بنا به افسانه ها اینکا ها اصلا پوست سفید داشته و نژاد دیگری به شمار می رفته اند ظاهرا محققان قبول کرده اند که اینکا ها (شاهان پرو) سفید پوست بوده اند و یکی از آنها آمدن انسان سفید از شرق را خبر داده که به همان دلیل در برابر پیزارو مقاومت نکردند و بشادی به استقبال او رفتند او هم نامردی نکرد و جنایت را بحد اعلا رسانید و برای طلا آدمکشی ها کرد تا نشان دهد سفید پوستان نژاد برتر هستند شاید آدمکش تر باشند بهر گونه به گمان من نشانه های مهاجرت مردم آسیا و اروپا و آفریقا در میان سرخ پوستان وجود دارد و به گمان من بخشی از تبار و نژاد شاهان اینکا و نیز سرداران آنها CACHI یادآور نام کاشی و کاسی و کاشن در شمال ایلام و کاشان و کاس (نام قوم کاسی) و نیز نام IRA جده قوم ایرانی و ممزوجی از فارس و ایلامی و کاسی بوده است که البته به مرور آنها تبار اولیه را از یاد برده و به مردمی دیگر بدل شده اند.

irantourism.ir

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 فروردین1389ساعت 23:28  توسط آریادخت  | 

اسب ايراني

 

سیمرغ:

از زمانیکه اسب توسط انسان رام شد، از آن برای سواری، بارکِشی و مسابقه استفاده می‌شود. اسب از چهارپایان مورد علاقه ایرانیان از زمانهای دور بوده است. اطلاع درستی از نحوه تربیت اسب و چگونگی استفاده از این حیوان قبل از ورود آریاییها در دست نیست.

اقوام آریایی در مدت زمانی در حدود هزار سال از شمال شرقی و شمال غربی به ایران نفوذ کردند. یکی از عوامل برتری آریاییها داشتن اسبهای خوب و تندرو بود. آنها با این وسیله نقلیه سریع و قوی، توانستند به هر دیار و سرزمین رخنه کنند و بر بومیها چیره شوند.

نخستین بار اسب توسط آریاییها به نقاط مختلف آسیا و اروپا برده شد. یکی از رسوم آریاییها این بود که موقع دفع اجساد مردگان، ابزار، آذوقه و اسبهایشان را نیز دفن می‌کردند.

دیودور سینیوری مورخ قرن اول قبل از میلاد در مورد دشت «نیسایه» که چراگاهی پر آب و علف در کشور ما بود می‌نویسد: «در روزگار اسکندر ۶۰۰۰۰ اسب در چراگاه نیسایه در چرا بودند و قبل از آن روزگار ۱۶۰۰۰۰ اسب در آنجا پرورش داده می‌شد.»

هرودوت در توصیف لشکرکشی سال ۴۸۰ ق.م. خشایارشاه به یونان می‌نویسد:

«... آنگاه هزار سوار برگزیده ایرانی و به دنبال آنان هزار نیزه‌دار برگزیده و پس از آن ده اسب مقدس که آنها را نیسایی خوانند و با زیباترین زینت‌ها آراسته بودند، نمودار می‌شدند...

... پشت‌سر این ده اسب، گردونه مقدس که هشت اسب سفید به آن بسته بودند پدیدار گشت و فردی پیاده، لگام اسبها را در دست داشت زیرا کسی نباید در چنین گردونه‌ای جای گزیند. به دنبال این گردونه، خود خشایارشاه در گردونه‌ای که اسب‌های نیسایی آنرا می‌کشیدند، نشسته بود. ...

... خشایارشاه هنگام جنگ با یونان به «تسالی» رسید و در آنجا شنید که اسبهای این سرزمین بهترین اسب‌های یونانی هستند، خواست آنها را با اسبهای ایرانی بسنجد. در اسپریس (میدان اسب‌دوانی) فرمان مسابقه اسب‌دوانی داد. در این مسابقه اسبهای تسالی واپس ماندند.»

آثار متعددی وجود دارد که نشان از توجه خاص پادشاهان هخامنشی به اسبهای خود دارد. واژه اسب در اوستا و در فرس هخامنشی اسپ Aspa و در سانسکریت اسو Asva خوانده می‌شد. واژه‌های نسبتاً زیادی از کلمه اسپ مشتق شده است از جمله:

▪ اسپست: یونجه

▪ اسپهند: سردار سواره‌نظام

▪ گرشاسپ: گرش اسپ: دارنده اسب لاغر و از کارافتاده

▪ طهماسب: دارنده اسب فربه و زورمند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 20 فروردین1389ساعت 11:56  توسط آریادخت  | 

چه حالی میشی...!؟

چه احساسی داری..

زمانی که کسی که دوستش داری ... داره میره اما نباید گریه کنی

زمانی که کسی که دوستش داری ... رفته و باز نباید گریه کنی

زمانی که کسی که دوستش داری ... مدتی هست که رفته اما نباید ناراحت باشی و باید آرزوی خوشحالی و موفقیت براش بکنی

احساس میکنی تمام دنیا روی دوش تو قرار گرفته و از سنگینیش نفست بالا نمیاد وقلبت داره وای میسه و بغض مثل یه گربه وحشی روی گلوت پنجه می کشه    اما ...

باز نباید گریه کنی

و فقط به روزی دلخوشی که قراره بری پیشش!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 فروردین1389ساعت 14:1  توسط   | 

نوروز میراثی جاودانه از نیاکان نیک

برای آمدن بهار ثانیه ها را در نوردیدیم .

 غبار اندوه و کین از دلهامان زدودیم.

خانه هامان غرق در شادی و سروری کهن کردیم......

و اینک بهار آمد با تمام سخاوتش....

و یزدان پاک مهر و راستی مقدمش را گلباران کرده.....

نوروزتان پیروز......دلهاتان بهاری و سبز

+ نوشته شده در  شنبه 29 اسفند1388ساعت 1:57  توسط آریادخت  |